تبليغاتX
ܓܨஜミ★ミآرامشミ★ミஜܓܨ
ܓܨஜミ★ミآرامشミ★ミஜܓܨ
چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدمها مانده اند بی دوست!
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 توسط ارامش |
 چند وقتیه دیگه چیزای رو که ارزو داشتمو نمیخوام ....

رویای بچگی هامو کنار گذاشتم...

حتی حوصله فکرکردن بهشونم ندارم چه برسه بخوام برای رسیدن بهشون تلاش بکنم...

فهمیدم رویای کودکی فقط برای کودکی هست ....چه فایده داره الان که نمیشه بدستش اورد...

فهمیدم که به چیزی که خدا بهم داده شاکر باشم... و بیشترشو نخوام مگر اینکه لیاقتمو زیاد کنم..

فهمیدم اینکه هیچ کس نمیتونه جای خواهرو برادرامو بگیره.....

دیگه مشاوره نمیرم ... که بخوادبگه تو میتونی دلشو با این روش بدست بیاری....

اصلا دیگه رویاهام عوض شده....

اول خدمت ...

دوم کار...

سوم ورزش...

چهارم... سرگرمیهای خوب....

پنچم شاد بودن...

ششم بخشیدن جزی از بدنم به افرادی که نیاز مندش هستن....

هفتوم تلاش برای زندگی بهتر ...

هشتوم:سالم زندگی کردن....

نهم: نگاهی به گذشته خوبم....(از الان به بعد)

دهم..دور شدن از افرادی که خود خواه هستن....

یازدهوم...

و دوازدهوم..

سیزدهموم..مرگ به ارامی

دیگر دوستت ندارم همان قدر که  تو دوستم نداری....

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم شهریور 1388 توسط ارامش |
خیلی وقته خودمو رو تو اینه نگاه نکرده ام...

از خودم سیر شده ام....

دیگر خودم را نمیخواهم... خدایا  با خود چه کرده ام؟

دیگر کسی را مهمان خانه قلبم نیمکنم....

خانه من  جای تنهایست....

دخترک  قلبه من دیگر رفته است و باز نخواهد گشت  خود برایم  گفت که دیگر نمیاید....

پسرک  تنها مانده ... با دلی پر از داغ نبودنش...

میخواهم بروم  پی او تا بجویم اورا باز گردانم  دخترک قلبم را... شاید  پسرک تنها  جان بگیردو بخندت...

اخ که برای یه لبخنده او تمام دنیایم را میدهم...

دوستت دارم  همان قدر که خدا من را دوست دارد....

نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم شهریور 1388 توسط ارامش |
گاهی اشتباه میکنم.. .گاهی خودمو توجیح میکنم...

خدای من چه قدر بچه گانه دوست دارم دیگران رو....

خدای همینطور که میدونی چند روزه دیگه باید برم...

میدونم خواستی برام کاری کنی که  درست شم... . خوب شم...

من بهت ایمان دارم.. به خودت و کمک هات...

میخواهم با خودم قران جیبی ببرمو همیشه به جای فکر کردن به کارهای بیهوده و دوست داشتن فانی این انسانها فقط به تو فکر کنم و در خلوتی که پیدا میکنم با تو رازو نیاز کنم....

خدایا  چند دعا دارو و دردو دلی که خودت خوب میدونی؟ ادمی که ارزشه خودشو پایین اورده و الان داره تو خواب به من میخندی... که اره  با این کا حالشو گرفتم... خودت بهش بفهمون  که دوران دوست داشتن من برای ادما تموم شده... من شدم یه مرد غار نشین و کسی برام مهم نیست جز خودمو تنهایم...

خدایا:

کوذکان یتیم رو در پناه خودت قرار بده....

بی بی فاطمه عزیزم  خیلی دلم برات تنگ شده برای همه چیزت... هنوز که اسمتو میشنوم نمیدونم  از شوق چه کار  کنم... خودت برای بچه های که مادر ندارن  مادری کن...

بابا علی:هنوز هم برای بچه های یتیم نون میبری؟ هنوز دوسشون داری؟ میدونم هنوز دوسشون داریو  از کنارشون جم نخوردی....همیشه مراقبشون باش...

داداش مهدی:

میدونم خیلی اذیتت کردم.. میدونم.. خودت باید منو بشناسی دیگه من روم نمیشه بهت نگاه کنم.... به بی بی گفتم به تو هم میگم دلم برات تنگ شده.. خیلی وقته دیگه صدام نمیکنی.. فقط یه با بیا تو خوابم بزار سیر ببینمت فقط یه بار... داداشه کوچیکم مهدی جون  روزی که بیای عاشقونه دوست خواهم داشت تو با دله بزرگتو دوست دارم....

خدایا: بی بی فاطمه عزیزم:بابا علی جونم: داداش مهدی خوبم:

مراقبم باشین  من هنوز نمیتونم   راهمو پیدا کنم

همتونو دوست دارم و میدونم شما هم منو دوست دارین....

بنده.پسر . داداشت

 

نوشته شده در تاريخ جمعه سیزدهم شهریور 1388 توسط ارامش |
جوجه ای کوچک بود  در ارزوی پرواز.. پرواز بر فراز دشت های سبز.. کوهای بلند... دریا های بیکران...

 بالهایش را باز کرد... برای پرواز کردن... مادر چشم نگران ...چشم دوخته بود به  جوجه کوچکش ...که اولین تجربه را داشت .... پرنده کوچک بالهای کوچکو نرمه خود را باز کرد...  به اسمان نگاه میکرد... در ذهن  ارزوهایش را مجسم میکرد... پرواز ارام بر فراز جنگل همیشه سبز...دریا ... ابرها...

پرنده کوچک دل به دریا زد و پرید... دل مادر پر بود از نگرانی....پرنده پرید ... به عرش اسمان رفت جای که ابرها بودن.... از ان بالا به  پایین نگاهی کرد...وای چه  طول کشید ... تا بتواند این حس را تجربه کند...

ــــــــــــــــــــــــــ

کاشکی من هم پرنده ای بودم که ارزوم پرواز کردن بود.... اما ارزوی من زنده موندن هست...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برای انکه دوستم دارد و من دوست خواهم داشت...

نوشته شده در تاريخ جمعه ششم شهریور 1388 توسط ارامش |
چند روزیست که احساس میکنم دیگر نیستی... هماننده اتفاق بودی برایم.... اما دیگر....

چه بگویم .. از چه چیزی برایت سخن بگویم دردم ارام میشود .... تمام وجودم درد هست... از غم.. سخن گفتن بیهوده هست میدانم تو با غم  نا اشنایی....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

واقعا خسته ام... درک میکنی که؟..ارام ندارم..بی تاب شده ام ... قلبم تند تند میزند ... خانه دارد دوره سرم میچرخد... احساس میکنم  دارد قلبم می ایستد...دستانم عرق کرده ..نفس نفس میزنم...

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم شهریور 1388 توسط ارامش |
صدایش را هنوز میشنوم... گاه گاهی خودش را در رویا میبینم... با اینگه هر روز در جلوی چشمانم نمایان میشود...دلم برایش تنگ شده...گاهی نامه هایش راه میخوانم... درونم اتش گرفته....قلبم در ارزوی داشتنش است... چه بی هدف...

دخترکی در قلبم زندگی میکند که صدایش اشناست.. از کودکی با او بودم... خانه اش کوچک است اما... اما میداند  که در  خانه قلبه من  دوستی فراوان است... دوست دارم برایش نامه ای بنویسم و به ان بگویم چه قدر دوستش دارم... با ان همه  مهربانیش دلم راه  نوازش میدهد.... صدای زیبایش... من اورا خواهر صدا میزنم... خواهره کوچکم .....خواهری کوچکی که هیچ گاه نداشتم حتا تصوری از او هم نداشتم اما او این را به من هدیه کردوو خنده هایش زیباست.. هر روز با هم به گردش میرویم .. به دره  مهربانی  میرویمو با هم بازی میکنیم.... شب ها برایش قصه میگویم...  خواب که میرود مهربانیش دوچندان میشود... نمیدانم کجا رفته چند وقتیست خبری از او ندارم ...دلم برایش تنگ شده...کاشک بیاید  بیایدو این  چشمانه غم زده ام را  درمان کند... گوشهای بیجانم را جان دهد. جوان پیر شده ام را  جوان کند.... او خواهره  رویاهای من هست  گرچه در واقعیت نیست اما در دونم همیشه با من هست...

 دوستت دارم  هماننده  تو که مرا دوست داری....

نوشته شده در تاريخ جمعه سی ام مرداد 1388 توسط ارامش |
بر بالای کوه ارزوهایم ایستاده ام...

به دور دست نگاه میکنم.. در دامنه کوه شهر کوچکه من قرار دارد.. دوستش دارم اما .. نمیتوانم بمانم در ان شهر....

در دور دست خورشید  خودش را برای خواب اماده میکند ارام ارام چشمایش را میبندد اسمان سرخ شده با روزنهای طلایی..

برای من ارام بخش هست...خدا را در انجا احساس میکنم... با خودم عهد کرده ام تا پایان زندگیم بر بالای این کوه زندگی کنم...

دور از مردمانش و دور ازخیابانهای سرو تاریکش اینجا زندگی را بیشتر احساس میکنم.. من اینجا زنده میشوم ..جوانه میزنم ..و به زندگی امید وار میشوم....

هر روز صبح طلوع را تماشا  کنم و هر روز بر بالای این کوه با خدای خودم خلوت کنم و در پایان روز به  لحظه زیبای غروب نگاه کنم و غرق در افکار خودم .... و  گذشته من .....

دوست دارم....

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 توسط ارامش |
 چشمامهایم را میبندم به غروب فکر میکنم...

به ساحل غم خورده  دنیای درونم  نگاهی میکنم....

خورشید درونم  غروب میکندو شب پدیدار میشود...

شب با تمام زیبای هایش... ستاره های کوچکه درخشان و  نگین اسمان( ماه)....

ماه هماننده الماسی بزرگ درون اسمان شب خودنمای میکند... وستاره ها..

و ستارها هماننده الماسهای کوچیک به دوره اون ریخته اندد... انگار خداوند انهارا در اسمان پاشیده است تا  جلوه تکرار نشدنی را به اسمان بدهد...

وقتی خورشید  غروب میکنم شهر کوچک رویای من  سر از اب بیرون میزند و پریان زیبا روی با صدای شیرین خود دل به اواز میدهند... و روز را به شب میرسانند  هر یک رنگی به اسمان میزنند....

دوستت دارم  همان طور که خودت میدانی...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 توسط ارامش |
 غروب که میشه صدای پای پیرمده غریبه  همیشه به گوشم میخوره....

صدای قدمهاش ندای تنهای رو میده انگار غمی بزرگی در دل دارد...

در زیر لب سختی میگوید ...ذکر است انگار...

پیرمده غریبه مردی مهربان  هست.. چیزی در دل ندارد...

پای صحبتش که بنشینی چیزی جز خوبی نمیشنوی .. زشت ترین چیزا هم  به زبان او زیباست...

وای که چه زیبا سخن میگوید.... اما در چهره ای غمی برزگ هست... انگار  دریا در چشمانه پر از اشکه او  گم شده است... نمیدانید چه مهربانی میکند با کودکان خورد سال.. چه پندهای میدهد به  جوانان...

وخاطراتش... عصای دارد  ... و خورجینی که بر روی دوشش میگذارد و راه میرود  وقتی از کوچه ما میگذرد کل های  اقاقی بو میگیرن و گل های شب بو  شب نشده بوی خود را به مشام ما میرسانن...

چه زیباست این مرد و چه ساده... گاهی نور خدا را در چشمانش میبینم  که معصوم نگاه میکند...

خدایا برای ما نگهش دار این پیر مرد میان سال غریبه را....

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 توسط ارامش |
پرواز را از پرنده ای بال شکسته اموختم که برای پریدن تلاش میکرد..

امید را مردی نا امید اموختم که برای مردم روز شماری میکرد...

و جسارت را از انسانی ترسو یاد گرفتم که از مردن میترسید...

دوستی را از دوستی بی معرفت یاد گرفتم ...

و عاشقی را از فردی متنفر از عشق...

پس:

بالهایم را باز کردم و به امید پرواز و با جسارتی باور نکردنی...

به عشق پیدا کردنه دوستی با معرفت...

دوستت دارم مثل همیشه دارم .... نه کم تر نه بیشتر